خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    دخمل قشنگ مامان امروز سرماخورده دوباره قربونش برم خیلی بی حال شده صبح که ساعت 12 ازخواب بیدار شد دوباره ساعت 3 خوابیده و هنوز بیدار نشده منم که کارام و کردم بلاخره وقت کردم بیام تو وبلاگ جوجوم.
    جوجو نشسته بود مثل همیشه رنگین کمونشو ببینه وقتی پنگول شروع به سلام کردن کرد "سلام به تو بچه ی خوب که مثه گلها می مونی ..." جوجو انقد خوشحال شد منو صدا کرد گفت: پنگول به من میگه بچه ی خوب، گفتم آره گلم آخه فهمیده چقد شما خوبی.
    گفتم آخه، یادم این جمله های قشنگ جوجو می افتم که وقتی می خواد سوالی که از پرسیدیم و کامل جواب بده مثلا وقتی می گیم چرا این کار و کردی؟ جوابش خیلی نازهههههههه، میگه: "آخه، خوب، ..." واااااااای که کشته مرده این جوابشم بخاطر همین همش دوست دارم ازش سوال کنم. اصلا از وقتی به حرف افتاده یه سره همه ما درحال ریسه رفتن و غش کردنیم، انقدم بچم روحیه لطیفی داره که نگو و نپرس، با اخم و صدای بلند (آخه اینجوری تخلیه میشم) بهش می گم: خیلی نازیییییی، خیلی عزیزیییییییی" جیگرم میگه:"نه اینجوری نگو، (بالبخند میگه)بگو: خیلی نازی، خیلی عزیزی" یا وقتی سفت و محکم بوسش میکنم، روی دستش و آروم بوس میکنه و میگه اینجوری بوس کن" فدااااااااااااااش
    یه شعری هم هست تو خاله شادونه، با این مضمون که کبوتره زخمی شده و براش دعا می کنن چند روز دیگه خوب شه، اولین بار که گوش داد دیدم رفته تو فکر و تو خودشه راستش خیلی متوجه نشدم که چرا، چند روز بعد که با بچه هابود مبینا این شعر و میخونه بچم بازم میره تو فکر و دیگه شعر و یادم می گیره شب موقع خواب بود سر جاش برای خودش داشت می خوند که : کبوتر ناز من خوب میشی فردا، یه دفعه دیدم زد زیر گریه که نگو، شک کردم که چرا داره گریه میکنه ولی هرچی ازش پرسیدم جواب نمی داد، منم یه شعر شاد براش خوندم با سوره هایی که بلد بود بعد خوابید، خیلی خاله شادونه رو نمی بینه چون بیشتر وقتا اون موقع خوابه ولی دوباره پریروزیا بود که داشت می دید یه دفعه تا این شعر شروع شد، دوباره نازدار خانمم گریه ای کرد که تمومی نداشت اصلا اونی که داشت با ذوق خاله شادونه می دید دیگه نخواست تا آخرشم ببینه. قربون روحیه حساسه بچم بشم.
    دخمل گلم، نازگل خانمم، واقعا روزی هزار بار خدارو شکر میکنم اول از اینکه تو رو دارم بعدم از اینکه از اون خونه ی اعصاب خوردکن خلاص شدیم، از زمانی که از اونجا اومدیم درسته کمتر برات مینویسم اونم چون دوست دارم بیشتر وقتم و با تو باشم ولی واقعا اعصابم راحت شده، اونجا هر روز باید صدای اون عمه های نازنینتو میشنیدم که یه طعنه ای یا چرا طعنه خیلی وقتا مستقیم دوست داشتن ناراحتمون کنن و بدو بیراه بگن، ولی از وقتی اینجا اومدیم دیگه صداشون تو گوشم نیست هرچند که هنوزم ساکت نشدن، چند روزیه که به واسطه زنعمو جانت فهمیدم که حتی بی انصافا راجع به تو هم دریغ نکردن، حالا کم کم کامل معلوم میشه که چیا گفتن ولی این و شنیدم که گفتن: این بچه یعنی شما که مثه گل می مونی، منزوی تشریف داری اونم بخاطر من که شما رو از مردم دور نگه می دارم. خداییش دستشون درد نکنه با این عمه گیری و مادربزرگ گیریشون، معنی عمه رم فهمیدیم، یه مدت تصور می کردم خوب حالا عمه های مهربونی نیستن و مثه بقیه عمه ها جونشون واسه برادرزاده شون در نمی ره لااقل دیگه مثه قدیما بد هم نمی کنن، ولی انگار نه، آخه من نمی دونم چی پیش خودشون فکرکردن، آره من دوست ندارم با اونا اصلا بجوشم، انقد بدی دیدم که همینکه هر هفته هم بخوام اینا رو ببینم خیلی دارم لطف میکنم، شما هم که ماشاءاله مثه خودم خجالتی هستی و تا واقعا محبت از کسی ندیده باشی باهاش اخت نمی شی خوبم میکنی آفرین، اونوقت بهت باید بگن منزوی، اصلا دوست دارم بهشون بگم: اگه منزوی بودن با شما نبودنه آره من و دخترم هر دو منزویه منزویه منزوی هستیم.


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,میگه ,دوست ,اصلا ,منزوی ,واقعا ,دوست دارم ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده